35 ماهگي و سومين نوروز
سلااام عشق مامان
عيدت مبارك نفسي، انشالله تو سال 96 بهترينا مال تو باشه 


جونم برات بگه كه امسال عيد با مامان جون و باباجون رفتيم شيراز كه شما براي اولين بار بود اونجا رو ميديدي، درسته كه از شيطوني و كنجكاوي هيچي كم نذاشتي اما خب خيلي بهمون خوش گذشت. هر جا ميرفتيم يه دونه اسباب بازي انتخاب ميكردي كه باباجون برات ميخريد، عااااشق پليس هستي و هرجا ببينيم بايد بري جلو و احترام بذاري ... خلاصه كه تو شيراز هم هروقت ميرفتيم بيرون دنبال پليس ميگشتي بعدم ميگفتي بريم جلو تا بهش احترام نظامي بذارم و خسته نباشيد بگم. حافظيه، سعديه، شاهچراغ، بازار وكيل، ارگ كريمخان، دروازه قرآن و ... رو ديديم و بسيار هم لذت برديم 
هفته دوم عيد هم رفتيم شمال، عقد عمو هم شركت كرديم و آرزوي خوشبختي داريم براشون. توي محضر انقدر شما شيطوني ميكردي كه آقاي عاقد كه فكر ميكرد ميتونه بچه بترسونه ميگفت اگه شيطوني كني اينجا عقدت ميكنما، شما هم گفتي عقدم كن!!! 


بقيه عيد امسال هم به ديد و بازديد مختصري از اقوام گذشت، ماشالا انقدر حافظه تصويريت قويه كه سر كوچه كساني كه شش ماه پيش رفتيم خونشون ميرسيديم متوجه ميشدي و ميگفتي خونه بابابزرگ يا ... 

راستي تا الان هميشه بابايي خودش موهاتو كوتاه ميكرد اما اين دفعه براي اولين بار رفتي آرايشگاه كه تجربه خيلييي خوبي بود. اولش يه خورده ترسيدي و مقاومت كردي اما خداروشكر در نهايت خيلي دوست داشتي تا جاييكه تا چند روز مدام بهمون ميگفتي بازم بريم آرايشگاه
اينم عكس قبل و بعد كوتاهيت به يادگار اينجا بمونه

چند روز قبل عيد دوتايي با تاكسي رفتيم بيرون كه جزو معدود دفعات بود، چون هميشه يا با بابايي سه تايي ميريم بيرون يا اگرم دوتايي باشيم با ماشين هستيم، اولش با همديگه رفتيم بانك كه اونجا كلي آتيش سوزوندي و رفتي از رييس بانك دفتر نقاشي جايزه گرفتي، بعد يكم نگاش كردي گفتي عمووو من كه مداد ندارم بكشم
بنده خدا مجبور شد يه بسته مداد رنگي هم بده!! بعدشم با هم رفتيم شيريني خورديم و يكم خريد كرديم و برگشتيم خونه. اين عكس هم مربوط به اون روزه، اينجا ميذارم تا هر وقت ديدمش خاطره خوش اون روز برام زنده بشه 




35 ماهگي و سومين نوروز
